در ماه ژوئیه سال 1518، ساکنان شهر استراسبورگ در فرانسه کنونی (این شهر بعدها بخشی از امپراتوری روم شد) با یک پدیده ناگهانی و به ظاهر غیر قابل کنترل مواجه شدند. ماجرا از این قرار بود که در ابتدا زنی به نام تروفیا پا به خیابان گذاشت و در سکوت به پیچ و تاب دادن و تکان دادن خود پرداخت. او مراسم رقص انفرادی اش را برای نزدیک به یک هفته ادامه داد. خیلی طول نکشید که 30 استراسبورگی دیگر به او ملحق شدند. ادعا شده که در ماه اوت (ماه بعد) بیماری واگیردار رقص 400 قربانی به جا گذاشته است.
به طور کلی، هرچه فردی بیشتر از مواد مخدر استفاده کند بیشتر در معرض خطر تغییر در سیستم پاداش مغز قرار می گیرد که نتیجه اش اعتیاد است. مواد اعتیاد آور غلظت دوپامین را در مرکز پاداش مغز نسبت به پاداش های طبیعی بیشتر افزایش می دهند. (دوپامین یک انتقال دهنده عصبی است که برای شماری از کارکردهای مختلف مغز مهم است. دوپامین در شناخت، مجازات، انگیزه، توجه، خلق و خو، خواب حرکات ارادی، یادگیری و حافظه نقش دارد.)
در طول زمان، مصرف مواد مخدر باعث می شود سیستم دوپامین با ایجاد مقاومت، به همه دوپامین های اضافی واکنش دفاعی نشان دهد. نتیجه نیاز به داروهای بیشتر است تا فرد به نتیجه مورد نظر برسد. این روند واکنش دفاعی در نهایت می تواند باعث تغییر ژنتیکی شود که اعتیاد را غیر قابل برگشت می کند.
نام سندرم استکهلم از گروگان گیری شش روزه در بانک کردیت در استکهلم سوئد گرفته شده. سندرم استکهلم به نوعی وضعیت روانی اطلاق می شود که در آن پیوندی محبت آمیز بین فرد در اسارت، ربوده شده و یا به گروگان گرفته شده و فرد یا افراد به اسارت گیرنده ایجاد می شود.
در سال 1973 دو مرد وارد بانک کردیت در استکهلم سوئد شدند و قصد دزدی از آن را داشتند. وقتی پلیس وارد بانک شد، سارقان به سمت آنها شلیک کردند و وضعیت به یک گروگان گیری منتج شد. برای شش روز، سارقان چهار نفر را به زور اسلحه، در یک انباری قفل شده در زیر سقف نگهداشتند. گاهی اوقات به آنها مواد منفجره می بستند و دفعه های دیگر مجبورشان می کردند طناب دور گردنشان ببندند. هنگامی که پلیس سعی کرد گروگان ها را نجات دهد، گروگان ها با پلیس مبارزه کردند و از گروگان گیرانشان دفاع کردند و به سرزنش پلیس پرداختند. سپس یکی از گروگان های آزاد شده صندوقی را برای دفاع از گروگان گیران خود در مقابل قانون راه اندازی کرد. از اینجا نام «سندرم استکهلم» متولد شد.
ذهن سه سیستم دارد: هوشیار، نیمه هوشیار و ناخودآگاه. این اصطلاحات کدام به کدامند؟ کدام اصطلاح صحیح است؟ آیا با هم یکی هستند یا با هم تفاوت دارند؟ چه تفاوتی بین ذهن نیمه هوشیار و ذهن ناخودآگاه وجود دارد؟ جالب است که حتی برخی از کارشناسان حوزه روانشناسی هم درگیر ارایه تعریف از این اصطلاحات هستند و اغلب هم آنها را به اشتباه مورد استفاده قرار می دهند.
موقع امتحانات، بیشتر از طول ترم می خوابم. در مواقع عادی، شب ها شش تا هشت ساعت می خوابم. ممکن است یک صبح هم خواب بمانم ولی خیلی شب ها بیشتر از شش ساعت نمی خوابم. حتی بعضی وقت ها صبح ها پیش از این که ساعت زنگ بزند کاملاً بیدار وسرحالم. اما تازگی ها شب ها هشت تا دوازده ساعت می خوابم و باز هم گیج خوابم. اتفاق خاصی نیفتاده و فکر نمی کنم که دچار افسردگی هم شده باشم. می خواهم هفت یا هشت ساعت بخوابم تا به درس خواندنم برسم اما نمی توانم خودم را از تختخواب پایین بکشم. آیا راهی برای پایین آوردنم از تختخواب پیشنهاد می کنید؟
روانشناسی به نام ریچارد وایزمن تحقیقی درباره خوش شانسی و بدشانسی انجام داده و در نهایت تعجب به این نتیجه رسیده که واقعاً بعضی از افراد مرتب شانس می آورند درحالی که در مورد برخی دیگر برعکس آن صادق است. به عنوان مثال فردی به خاطر مواجه شدن با فردی دیگر شغل مناسبی به دست می آورد و دیگری چندین بار تصادف می کند و با افرادی نامناسب درگیر روابطی ناهنجار می شود. وایزمن در تحقیقش کوشید بفهمد واقعاً این بازی شانس است که به نفع یکی و به ضرر دیگری وارد عمل می شود یا این که شانس آوردن دلایل دیگری دارد.
وقتی شرم سمی می شود، می تواند زندگی مان را خراب کند. همه ما شرم را تجربه کرده ایم. احساسی با علائمی فیزیکی که می آیند و می روند، اما زمانی که شرم شدید است، می تواند بسیار دردناک باشد.
احساس قوی شرم، سیستم عصبی سمپاتیک را تحریک می کند و باعث واکنش مبارزه جویی / گریز / برجا خشک شدن می شود. ما احساس می کنیم بی حفاظیم و می خواهیم مخفی شویم و یا با خشم واکنش نشان دهیم، در حالی که احساس عمیق بیگانگی از دیگران داریم. ممکن است قادر به فکر کردن و یا صحبت کردن به شکل واضح نباشیم و با احساس نفرت از خود از پای درآییم. این احساس بدتر می شود چراکه قادر نیستیم خودمان را از شرش خلاص کنیم.
بر اساس مطالعات طولانی مدتی که درباره شخصیت انجام گرفته مشخص شده برخی از اصلی ترین اجزای شخصیت هر فرد در طول زندگیش ثابت باقی می ماند. سه جنبه ای از شخصیت ما که با گذشت سن تمایل به تغییر دارند سطح اضطراب، دوستی و صمیمیت و نیز اشتیاق برای تجربیات نو هستند.
احتمالاً شنیده اید که بچه های اول «ریاست طلب» یا «مسئول» ترند در حالی که بچه های آخر بعضی اوقات غیر مسئول و بی فکر توصیف می شوند. اما آیا این کلیشه های رایج درستند؟
برای چند دهه، کتاب های روانشناسی عامه پسند تأثیر ترتیب تولد بر شخصیت افراد را تبلیغ می کردند. از میان روانشناسان برجسته نیز آلفرد آدلر بنیان گذار روانشناسی فردی به خاطر ایده ترتیب تولد شهرت زیادی دارد.
به عنوان مثال آدلر می گوید بچه های آخری چون از همه کم سن و سال تر و کوچک ترند و قدرت کمتری دارند بیشتر اوقات تلاش می کنند از بقیه اعضای خانواده پیشی بگیرند و توانمندترین فرد خانواده باشند.
با تمام اینها تا همین اواخر به سختی می شد از وجود شواهدی در زمینه تأثیر ترتیب تولد بر شخصیت افراد صحبت کرد.
وقتی مطالعه در زمینه روانشناسی را شروع می کنید، ممكن است در ابتدا به نظرتان برسد که این رشته موضوعات گسترده ای دارد اما فهم چند حقیقت پایه ای می تواند مطالعه روانشناسی را برایتان آسان تر کند. اگر این اصول را به خوبی درک کنید برای کشف عمق روانشناسی آماده تر می شوید. این اصول عبارتند از:
1- روانشناسی مطالعه ذهن و رفتار است
انسان یک موجود اجتماعی است. بنابراین بیشتر ما به برقراری تماس اجتماعی و روابط احساس نیاز می کنیم. با این وصف تعریفی که می توان از احساس تنهایی ارایه داد این است: وقتی نیازمان از این نوع تماس برآورده نمی شود، احساسی پیدا می کنیم که همان احساس تنهایی است.
سلامت روان، حالت روانی ما را توصیف می کند -این که احساسات ما چگونه است و چه قدر می توانیم روز به روز با زندگی مان کنار بیاییم. سلامت روان ما می تواند روز به روز، ماه به ماه و یا سال به سال تغییر کند.
اگر شما سلامت روان خوبی داشته باشید قادرید:
• احساس اعتماد به نفس نسبی داشته باشید -برای خودتان ارزش قایل باشید، خودتان را قبول داشته باشید و درباره خودتان با استانداردهای واقع بینانه و معقول قضاوت کنید.
•طیفی از احساسات داشته باشید و این احساسات را ابراز کنید.